مجتبى ملكى اصفهانى

332

فرهنگ اصطلاحات اصول ( فارسى )

چيز ، براى آن چيز بودن ، به غير از آن احتياج ندارد ، ذات آن چيز گويند . مانند جسم بودن براى بودن جسم . 2 - ماهيت را به اعتبار وجود ، « ذات » گويند . در اصطلاح اول ، ماهيت به اعتبار خود ماهيت و فلان ماهيت بودن مورد نظر است ، ولى در اصطلاح دوم ، ماهيت ، به اعتبار وجود مورد نظر است . 3 - آن فردى را كه ماهيت برآن صدق مىكند ، « ذات » گويند . در علم منطق مىگويند : ذات موضوع ، يعنى ، افرادى كه اين موضوع بر آنها صدق مىكند . اين سه اصطلاح ذات ، شامل جوهر و عرض مىشود . 4 - ذات ، آن چيزى است كه قوام آن به سبب خود آن است ، در مقابل چيزى كه قوام آن به سبب خود آن نيست كه آن را « صفت » گويند . 5 - چيزى را كه قوام چيز ديگرى به سبب آن باشد ، به عبارت ديگر : چيزى كه سبب قوام چيز ديگرى باشد را « ذات » گويند . 6 - گاهى نيز به جسم « ذات » مىگويند . 7 - مفهومى را كه مستقلا لحاظ مىشود ، « ذات » گويند در مقابل مفهومى كه آلت لحاظ مفهوم ديگرى است . مثل نسبتهاى حكميه كه مستقل نبوده و آلت براى لحاظ معانى ديگر هستند ، به خلاف محكوم عليه و محكوم به ، كه هركدام به عنوان يك ذات ، به صورت مستقل ملاحظه مىشوند . 8 - موضوع را نيز « ذات » گويند در مقابل محمول كه آن را « صفت » گويند . 9 - اسم جامد را « ذات » و اسم مشتق را « صفت » گويند . 10 - جزء داخلى را « ذات » گويند . به عبارت ديگر : هرگاه جزء ، داخلى و